|
گر آخرین فریب تو ای زندگی نبود
اینک هزار بار رها کرده بودمت زان پیشتر که مرا سوی خود کشی در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت هر بار که خواستم از تو بر کنم امید آغوش گرم خویش به رویم گشاده ایی دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست اما در این فریب فسون ها نهاده ای روزی نقاب عشق به رخسار او نهی تا نوری از امید بتابد به خاطرم....
کم کم ز یادم می روی... این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم!!!
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
|
About
Home
|