تو به من می گفتی :صبح پاییز تو نا میمون بود !
من سفر می کردم و در آن تنگ غروب،
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح!
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی سر بر افراشته از ایمان است.
من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز می گردم!
و صدا می زنم آی باز کن پنجره را
در بگشا که بهاران آمد...
که شکفته گل سرخ
به گلستان امد
باز کن پنجره را که پرستو می شوید
در چشمه ی نور
که قناری می خواند....
آواز سرور که بهاران آمد....
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 16:15  توسط منتظر
|
گر آخرین فریب تو ای زندگی نبود
اینک هزار بار رها کرده بودمت
زان پیشتر که مرا سوی خود کشی
در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت
هر بار که خواستم از تو بر کنم امید
آغوش گرم خویش به رویم گشاده ایی
دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست
اما در این فریب فسون ها نهاده ای
روزی نقاب عشق به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم....
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:41  توسط منتظر
|
کم کم ز یادم می روی...
این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش
صد بار تضمین می کنم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:36  توسط منتظر
|
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از من میروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:29  توسط منتظر
|